X
تبلیغات
دانشکده زمین شناسی دانشگاه اصفهان

دانشکده زمین شناسی دانشگاه اصفهان

سلام و درود به بچه های زمین شناسی دانشگاه اصفهان.

هیییی روزگار که ما فارغ التحصیل شدیم و ازین بهشت بی نصیب شدیم انگاری

تقریبا ۲ سال میشه که من و هم ورودیهام فارغ التحصیل شدیم.

گهکاهی همو میبینیم و از حال هم بی خبر نیستیم.

اما به فکرم افتاد یه وبلاگ گروهی تشکیل بدیم واسه بچه های این دانشکده.چه در حال تحصیل و چه فارغ التحصیل

هرکسی مایله ایمیلشو بذاره

مخلص همتون

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 21:41  توسط بیگ بنگ  | 

                                                  استاد ببخشید!!!!

جلسه سوم از عملیات صحرایی (1)بود.با دکتر امرا.. صفری رفته بودیم کوههای شازده علی اکبر نزدیک شهرضا,استاد با مینی بوس ما بودند.تو راه برگشت بودیم.بعد از ساعتها بالا و پایین از کوه رفتن و متر کشی واقعا خسته شده بودیم.همگی خوابشون برده بود.استاد هم با مهارت خاص خودشون بدون اینکه سرشون را به صندلی تکیه بدهند ،خوابیده بودند.من و چند تا از بچه ها بیدار بودیم.طبق معمول در فکر شیطنت بودیم.یه کیسه پلاستیکی پیدا کردیم و قرار شد یکی از بچه ها بادش کنه و کنار گوش استاد بترکوندش.و بعد همگی خودمون را به خواب بزنیم.وقتی نقشه را عملی کردیم،خودمون را به خواب زدیم و پشت صندلی ها قایم شدیم.استاد از خواب پریدند وبا چشمای ورم کرده و قرمز به عقب نگاه میکردند .یه چند لحظه ای شوکه بودند.بعد که فهمیدند چه خبره .خودشونو جمع و جور کردند.به یکی از بچه ها که جلو نشسته بود گفتند که منو از خواب دروغی بیدار کنه.منم با نیش باز از پشت صندلی اومدم کنار.استاد با همون چشمای قرمز ولی با خنده گفتند مسلما کار شما بود!!!!

                                          یاد شهرکرد بخیر

واسه عملیات ایران با دکتر یزدی و دکتر صفایی رفته بودیم شهرکرد.راننده ما آقای شریعتی بودند.خیلی مهربون بود.ما هم ازاین مهربونی کمال استفاده را بردیم. از آقای شریعتی خواستیم که از مینی بوسی که استاد باهاش بودند سبقت نگیره،تا با خیال راحت شیطنت کنیم، آهنگ گذاشته بودیم و شیطنت میکردیم.6-7نفر از بچه ها روی صندلی جلو نشسته بودیم و بقیه که جا نمیشدند پشت سرمون ایستاده بودند.دست میزدیم و مردمی که از کنارشون رد میشدیم برامون می رقصیدند.اونقدر جیغ زدیم و شعر خوندیم که صداهامون گرفته بود.این عملیات بهترین عملیات ما بود.

                                                  جندق

عملیات ایران با دکتر ترابی رفته بودیم جندق.توی راه ساعت 8 شب یکی از ماشین ها پنچر شد، تاریکی آرامش بخشی کویر را فرا گرفته بود،بچه ها آتیش روشن کردند و از روش میپریدند.

شب بچه ها را توی دو تا ساختمان روبروی هم اسکان دادند.کنارمون یه ورزشگاه بود.اول قرار شد نیم ساعت اول پسرا و نیم ساعت دوم دخترا از ورزشگاه استفاده کنند.اما ورزشگاه دست خود جندقی ها بود.پسرها به عنوان یه تیم و جندقی ها هم یه تیم روبروی هم بازی میکردند. استاد اجازه دادند دخترا واسه تماشا و تشویق بیاند.

شب روی پشت بام خوابیدیم.سرد بود،اما لذت بخش!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 22:40  توسط بیگ بنگ  | 

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تکلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ی ناقابل بیست
که در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهودست
خوب می دانم دانشم بیهودست
استاد از من پرسید
چقدر نمره ز من می خواهی
من از او پرسیدم
دل خوش سیری چند
اهل دانشگاهم
مشق از پنجره ها می گیرم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:38  توسط بیگ بنگ  | 

        نیمکت یا chat room?!!!

نظر به اینکه دوستان هنرمند و با احساس برای ابلاغ پیام های عاطفی و غیر عاطفی و طراحی و کنده کاری نیمکتهای دانشگاه را مناسبترین محل میدانند تصمیم بر این شد که به جای واژه نیمکت از chat roomیا بوم نقاشی استفاده شود.بد نیست منتقدین هنری  برای پیدا کردن استعداد های نهفته سری به نیمکت های دانشگاه بزنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 12:28  توسط بیگ بنگ  | 

وای خدا امتحااااان!!!!

هنوز امتحانا شروع نشده اما چنان استرسی بر ما  عارض شده که نگو

بعدشم که همه میرن سی دیارشون و تا سه ماه همدیگه را نمی بینیم.خدا وکیلی به اینجا سر بزنید .دلمون واستون می تنگه به خدا

راستی عضویت داداش خدایی را به عنوان شورای تعامل دانشگاه و دانشجو تبریک می گیم.دست مریزاد دادااااش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:47  توسط بیگ بنگ  | 

نوروز مبارک

مطمئنم که همگی دارین یه نفس راحت از دست این استادها میکشین.من که آرزو میکنم تعطیلات نوروز ۳۶۵ روز باشه.اما دیدن روی گل بچه ها تنها امید رفتن سر کلاسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 11:49  توسط بیگ بنگ  | 

 قارا یا مالچ؟!!!

 ما که ندیدیم اما شنیدیم که:

وقتی واسه عملیات صحرایی با دکتر صفری جون رفته بودیم تو مینی بوس خانوما. یکی از دوستان شیرینی خونشون فوران کرده بوده.واسه همین وقتی واسه بازدید مالچ (قیری که روی ماسه می پاشند تا حرکت نکنه!!!)پیاده شده بودیم یه کم از مالچها را تو پاکت میذاره و بعدا به عنوان قارا به دوستاش تعارف میکنه.چه باحال بوده هاااا!! جداً جای ما خالی.

این عملیات از بهترین عملیاتهایی بود که تابحال رفته بودیم.بعد از اینکه از تپه ماسه ای رفتیم بالا استاد اجازه دادند که هرکس به طریقی دل ما میشکند...جه ربطی داشت؟کجا بودم؟آها اجازه داد هرکی هر طور دلش میخواد بیاد پائین.دوستان هم کم نذاشتندویکی غلت میخورد.یکی میدوید.یکی سر میخورد.چند تائی هم افتادندماکه اون بالا نشستیم و خوب از این مناظر لذت بردیم.بعد آروم اومدیم پائین.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 23:7  توسط بیگ بنگ  | 

بفرما تخمه آفتابگردون!!!...

به دليل جذابيت كلاس دگرگوني و صحنه هاي اكشن بعضي از دوستان اين كلاس را با سالن سينما اشتباه گرفته بودند و يك كيسه تخمه آفتابگردون آورده بودند.سر كلاس صداي تخمه شكستن شبيه برخورد قطره هاي بارون روي برگهاي خشك بود.سريع،ممتد و سرسام آور.عجب سرعتي داشتند.اگر يك مسابقه برگزار ميشد مسلما ركورد شكني ميكردند.3 تا تخمه در ثانيه.جالب اينجا بود كه به هم تعارف ميكردند و اگر كسي زياد بر مي داشت اعتراض مي كردند.بوي تخمه بد جور توي كلاس پيچيده بود.

استاد هم به حدي توي درس غرق شده بود كه انگار يك زبان پاي تابلو در حال انجام وظيفه است وفاقد اعضاي شنوايي ،بينايي و بويايي است.

امان از شيطنت هاي بعضي ها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 10:26  توسط بیگ بنگ  | 

                 عملیات دگرگونی

عکسی که میبینید مربوط به بازگشت از عملیات دگرگونیه که پلیس بی جهت بهمون گیر داد.بعدشم چون نتونست به چیزی گیر بده موبایل یکی از بچه ها را گرفت.بعدش هم دید گیری که داده زیاد به دلش ننشته هر ماشین را ۳۲۰۰۰ تومان جریمه کرد

amalite degargouni

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 22:31  توسط بیگ بنگ  | 

سلام زمین شناسای خوشبخت .واقعا بهتون تبریک میگم که تکه ای از بهشت نصیبتون شده.شهد و عسلش رو شب امتحان و روز اعلام نتایج میچشید.گاهی یه سر به اینجا بزنید و از خبرهای این بهشت مطلع بشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 12:59  توسط بیگ بنگ  |